تبليغاتX
و اما خوزستان ...
بغض اجازه تیتر زدن نمی دهد 

 ۱۰ تا ۱۸ سال سن دخترانی بود که آنجا زندگی می کردند،یکی از بچه ها می گفت دعا می کنم هیچ وقت تابستان نیاید، چون گرمای هوا واقعا اذیتمان می کند و کولرهای اینجا هم خوب کار نمی کنند و نمی توانند فضای اینجا را خنک کنند، تنها تفریح بچه ها رفتن به علی بن مهزیار است، اما ای کاش می شد به اردو هم می رفتیم و شهرهای خارج از اهواز را هم می دیدیم، البته مسئولان قولهایی داده اند ولی هنوز خبری نشده است،

 از لحاظ تغذیه هم در مضیقه هستیم ، یکی از دختران صحبتش را قطع می کند و می گوید قرار بود برای ما کلاس کامپیوتر و ورزش و موسیقی بگذارند و حتی برای ما فیلم پخش کنند ولی هنوز رسیدگی نشده است،وقتی انتظاراتشان را می گفتند، بیشتر بغض گلویم را می فشرد ای کاش فرزندی هم که از تمام لحاظ مرفه است انتظاراتش بیش از این تجاوز نمی کرد.

آنجا هیچ گل و گیاهی وجود نداشت شاید هم دلیلش این بود که گل و گیاه هم دوست نداشتند آنجا رشد کنند و سبز شوند و آنها هم می خواستند در دل دامان طبیعت که مادرشان است رشد کنند و خودی نشان بدهند.

اما وقتی می خواستم به دفتر محل کارم برگردم حس عجیبی داشتم، نمی دانم چگونه ولی شاید قلمم روزی به کمکشان آید و کسی دست بی نوایاشان را بگیرد، شاید دیگر فردا چنین احساسی نداشته باشند که آینده اشان چه می شود و شاید مسئولان مشکلاتشان را حل کنند و...

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 9:19