تبليغاتX
و اما خوزستان ...
بغض اجازه تیتر زدن نمی دهد 

نمی دانم چه شد، ولی برای رفتن به محلی که بچه های بی سرپرست و بدسرپرست زندگی می کردند مصمم بودم،سکوتشان و جستجوی نگاه های مظلوماشان تنم را منجمد می کرد،گاهی اوقات می ایستادم و گاهی اوقات هم بغضم را فرو می خوردم، نمی دانم در دلشان چه می گذشت ولی احساسم می گوید دنبال آغوشی بودند که هر بچه ای در بدو تولدش به او احتیاج دارد،سخت است بنویسی که پدر و مادر نداری و سخت تر از آن اینکه پدر و مادرت آنقدر در نگهداری امانت خدا کوتاهی کرده اند که امروز به تو می گویند کودک بدسرپرست.

صبح یک روز شنبه بود که به کوی آل صافی رفتم، هدفم مشخص و گزارشی هم که می خواستم تهیه کنم مشخص بود، آری اوضاع زندگی کودکان بی سرپرست اهوازی چگونه است،سکوتشان سرشار از ناگفته هاست، ناگفته هایی که هر شب تا صبح آرزویشان می کنند، شاید آنهایی که بزرگتر بودند آرزویشان دیگر مثل بچه های کوچک داشتن یک آدم آهنی و یا یک عروسک و تفنگ اسباب بازی نبود، آنها پدر می خواستند و مادر و در کنارش برادر و خواهری که روزی همدم و هم کلامشان باشند،آنها امروز یک سقف می خواستند و کانون گرم یک خانواده را که در آن احساس مسئولیت کنند و...

وارد خانه سبز کودکان که می شوی مشغول بازی روی سرسره و تاب و گردونک آهنی هستند که زمینش سنگی است و لبخندی کمرنگ و مرده روی لب بچه ها نقش بسته است، تا مرا می بینند به سمتم می آیند پاهایشان کوچک و دستانشان نازک است و سلامی از روی ادب می کنند و دنبالم می آیند،تابستان خرما پزان است و اکنون تمام بچه های هم سن و سالاشان به همراه پدر و مادر به مسافرت رفته اند ولی آنها با همان سادگی و آلایشی که حتی محل نگهداریشان هم از این قاعده مستثنی نبود در یک کلاس گرم نشسته بودند و به صحبت های مدرسشان گوش می دادند و کولرهایی که گویا فقط در تابستان کار نمی کنند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 9:19