پیرزن، مثل تمام زنهای دیگر تنها سلاحش گریه بود، آنقدر قدرت نداشت که فریاد بزند و بگوید که زیر چرخ های ماشین در حال خرد شدن است.
صدای جیغ و فریاد مردم در ساعت 21 شب پژو را از حرکت بازداشت، بلوار ساحلی همان جایی که مردم برای سوار شدن به تاکسی و رفتن به مقصد در این ساعت چنان هجوم می برند که دیدن دارد محل حادثه بود.
پیرزن یا خرد شده بود یا آنقدر خمیده و نرم بود که نایی برای اعتراض نداشت، چشمانش تر شده بود ولی هنوز دستش به این حالت بود که کمکم کنید، شاید هم برای بار اول نبوده که طعم سوزنده چرخهای ماشین را حس می کند.
یکی از افرادی که آنجا ایستاده بود می گفت این صحنه را فقط می توان در سیرک ها و یا مسابقات دید و حلقه ای که مردم به دور او و خودرو زده بودند، حاکی از این بود که همگی ناراحت هستند و به مسئولینی که باید او را حمایت کنند گلایه دارند.
اما براستی کجایند چشمانی که روزی صحبت از ساماندهی گدایان دورگرد را می داد، آیا چشمان آنها بسته است ویا اینکه او را نمی بینند، مگر نه اینکه وعده داده بودند تمامی آنها ساماندهی می شوند، پس چرا هنوز در خیابانهای اصلی و مرکز شهر مشغول گدایی هستند.
نکند آنطور که باید و شاید از آنها مراقبت نمی شود و هوای آنها را ندارید که از دوباره به خیابان زده اند و یا اینکه طرحتان را متوقف کرده اید.
مسئولین گدایان دورگرد در استان و شهر ما بسیارند و حتی شب ها را در خیابان و روی کارتونهایی می خوابند که میلیاردها دلار ثروت در زیر آنها در جریان است.
دیروز جمعه که می خواستم بیایم سرکار او را همان جایی دیدم که زیر چرخهای ماشین رفته بود و مثل هر روز با آن چهره مظلوم و کوچکش از لحظه جثه مشغول گدایی بود.
دستانش آنقدر زخم خورده بود و ترک برداشته بود که دیگر درد نداشتند، تو گویی انگار عصب هم نداشتند، اما زانونش به دلیل آنکه آنقدر چهار دست و پا این طرف و آن طرف رفته بود از فولاد هم قوی تر شده بود و دیگر زمین داغ و سخت نمی توانست او را اذیت کند.
نمی دانم خوشحال باشم از اینکه زنده است و یا ناراحت، خوشحالی از اینکه هنوز می تواند امیدوار باشد شاید دستی دستش را بگیرد و ناراحت از اینکه شاید روزی زیر یکی از همین چرخها جان بدهد.
آری به راستی او یک قدم تا مرگ فاصله دارد و روزانه هزاران ماشین از این مسیر عبور می کنند و او همچنان مشغول بدست آوردن روزی است.
