تبليغاتX
و اما خوزستان ...
پیر شده ام! 

اول جوانی و تازه تشکیل زندگی داده ام خوشحالم زندگیم خوب است احساس خوشبختی می کنم و بخاطر همین خدا را شکر می کنم. روز شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) دایی مامانم فوت شد و رفت به دیار رفتگان خاموش، اون شب رو ما خونه پدرزنم گذر کردیم، صبح شد می خواستم بیام مرکز شهر و هزار کار انجام نداده هم داشتم، تا ایستادم سر نبش دیدم داره اتوبوس میاد و من هم منتظر ایستادم تا اتوبوس به ایستگاه برسد و بعد به سمت شهر حرکت کنم. اتوبوس به راه افتاد و من به دلیل اینکه تمامی صندلیهای اتوبوس پر شده بود سرپا ایستادم بعد از ۲۰ ثانیه پسر بچه ای که گویا دوم و شاید هم سوم دبستان بود از جا برخاست و گفت عمو بیا بشین، چهره پسر آنقدر جذاب و دوست داشتنی بود که حیفم آمد او را نبوسم و به خاطر کاری که انجام داده بود از او تشکر نکنم.

اولین باری بود که در اتوبوس کسی بخاطر من بلند می شد تا من بنشینم وقتی این صحنه را دیدم فکر کردم خدایا من چقدر برای این پسر بچه بزرگ و یا پیر شده به نظر میرسم.

شاید هم واقعا پیر شده ام و قدر موقعیت های بدست آامده ام را ندانسته ام و به راحتی موقعیت ها یکی پس از دیگری از کنارم رد شده اند و حتی من علت را جویا نشدم که چرا از دست رفته اند و یا اینکه جلویش را نگرفته ام که دیگر رد نشوند.

در هر صورت پیری هم علمی دارد و خیلی دوست دارم آنرا اگر عمری باقی ماند تجربه کنم.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:4