بالاخره ما بعد از کش و قوس های بسیار و اینقدر این ور و اون ور رفتنای بسیار و سر و کله زدن با این و اون ۱۰ فروردین ماه ۱۳۸۶ با نیمه گمشده خودم ازدواج کردم و یه عروسی خوبی رو هم گرفتم. زندگی من و نمیه گمشده ام از ۱۰ فروردین ماه به خوبی و خوشی آغاز شده و خدا رو شکر تا الان که ۱۸ روز از اون میگذره کوچکترین مشکلی رو با هم نداشتیم و زندگی طبق روال میگذره و خداروشکر و سپاسگزارشم که به من توان داده تا این زندگی رو اداره کنم.
حرف برای گفتن زیاد دارم اما وقت نوشتن تو وبلاگم بسیار کمه تا از خونه بلند میشم میام سرکار ساعت ۸ صبح و تا ساعت ۳ بعدازظهر و بعضی وقتها مثل دیروز تا ساعت ۴ هم سرکار هستم و باید یه بند کار کنم و روزنامه رو تا جایی که امکان داره کمک بچه ها کارشو انجام بدم و بعد از اون می مونه چشم انتظاری که توی خونه منتظر اومدن من می شینه پس چون میدونم انتظار سخته اونو چشم انتظار نمی ذارم انتظار چیز خوبیه ولی به شرط اینکه به سر بیاد. و اگر به سر نیاد واقعا چیزه بدیه
دعامون کنید زندگیمون به همین منوال بگذره و بدون دغدغه باشه دعای خوشبختی و عاقبت بخیری از همتون می خوام منم شما رو از دعاهای خیرم فراموش نمیکنم.
دوستدار همه ی شما میثم
