تبليغاتX
و اما خوزستان ...
کودک سبزه فروش 

عید یواش یواش داره از راه میرسه سال داره نو میشه و همه از پیر و جوون کوچیک و بزرگ فکر این هستند که عید و سال خوبی رو داشته باشند و بتونن سال را به نحوی آغاز کنند که به قول یکی از دوستام جیبشون پر باشه تا خدای ناکرده جایی کم نیارن .این روزها گوشه گوشه شهرت رو که نگاه کنی می بینی که مغازه های ماهی فروشی سبزه فروشی و لوازم سفره عید و همچنین آجیل شیرینی و چندین و چند چیز دیگر را برای فروش به مردم به عرضه گذاشته اند.

اما در همین اهواز خودمان دیشب بعد از اینکه رفته بودیم خونم با داداشم برایس رنگ آمیزی کمددیواری ها نزدیکای ساعت 8 بود که کار تمام شد و از پردیس که یکی از مناطق حاشیه شهر اهواز به چهار راه نادری مرکز شهر اومدیم وقتی یواش یواش چهارراه نادری را پشت سر می گذاشتیم با ایست یک ماشین چندین و چند نفر میخکوب سرجای خود ایستادند و بعد شاهد گریه و اشکهای کودکی بودیم که کنار خیابان مشغول فروش سبزه عید بود، اما شهرداری و اجرائیات با او مخالفت کرده بودند و به قولی چون دستفروشی می کرد و سد معبر ایجاد کرده بود تمام سبزهای او را بردند و کودک ماند با یک دنیا گریه و اشک هایی که شاید قبل از سرزنش و یا شاید هم تنبیه سختی که پدر برایش در نظر گرفته شاید هم نان آور خانواده باشد و یا شاید هم  برای کمک خرج خانه آمده با اینکه سنش به 10 هم نمی رسد اما احساس مسئولیت کند.

مردم و رهگذران هر کدام چیزی می گفت و بعضی ها هم برای همدردی با پسرک سبزه فروش خطاب به ماموران شهرداری می گفتند خودت را جای آن پسرک بگذار.

اما گوش شنوایی نبود، انتقاد به این کار هست و خواهد بود اما گوش شنوا نبود. از نگاه پسرک معلوم بود که دوست ندارد به خانه برود شاید از ترس پدر و شاید هم بدلیل اینکه نمی تواند تو روی خواهر و مادرش که چشم امیدشان به پسرشان و یا مرد خانه اشان است نگاه کند و همانجا می نشیند و سرش را روی زانوانش می گذارد و...

دیروز با خودم خیلی فکر کردم گفتم سرنوشت این کودکان چیست و آیا شاید همینان بوده اند که امروزه هر کدام به یک دزد و قاچاقچی و یا شاید هم بمبگذار تبدیل شده اند آری از کودکی می خواستند سرپای خود بایستند اما با آنها مخالفت شده و هر روزه و هر هفته شاهد این بوده اند که مالشان را بدلیل اینکه توانایی کرایه مغازه را ندارند توسط شهرداری به یغما میرود. نمی دانم چه بگویم شاید هم اشتباه می کنم و سرنوشت روشنی در انتظارشان خواهد بود با این عکس العمل اما فکر نمی کنم هیچ وقت دوست داشته باشند کارشان اجرائیات در شهرداری باشد.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 13:52
خدا را شکر 

فقط به همین می تونم بسنده کنم که خدا را شکر همه چیز حل شد و ما هم طبق قرار قبلی و برنامه ریزی های انجام شده روز جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۸۶ در زیباشهر خیابان شهید دستغیب پشت مدرسه راهنمایی انقلاب باشگاه بابک معتمد عروسیمون رو برگزار می کنیم از همه ی دوستان خوبم تشکر می کنم که منو دعا کردن و دست همشون رو به گرمی می فشارم و می بوسم. انشاءالله که همه ی دوستان خوبم که ما رو فراموش نکردن به تمام آرزوها و خواسته هاشون برسن و خدا کمکشون کنه که بهترین ها با طول عمر پربرکت و عاقبت بخیری نصیبشان شود.

قربون همتون برم دوستای خوب و بامرامم

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 9:11
دعایم کنید 

شاید امروز بدترین خبر عمرم رو به من دادن و اون اینکه بعد از رفتن و آزمایش دادن خون به من گفتن که کم خون هستی! منی که هر که می بینم فکر می کنه اندازه ی ۲۰ تا آدم خون دارم و می تونم تا این ۲۰ نفر رو خونرسانی کنم. در هر صورت خانمم تو آزمایش قبلی کم خون و من پرخون بودم الان برعکس شده و خانمم پرخون و من کم خون هستم و زبونم لال زبونم لال مثل اینکه باید از دوباره بریم آزمایش بدیم تا ببینیم سرنوشت این ازدواج به کجا کشیده میشه و آیا می تونیم با هم ازدواج کنیم یا نه!

امروز به اندازه ی تمام طول عمرم گریه کردم نمی دونم چی بگم ولی خدا این مطلب رو دارم برای تو می نویسم دارم می نویسم که خدا ای خدا من من  خدایا می خوام تشکیل زندگی بدم می خوام از من ما بسازم می خوام سنت حسنه رو به جا بیارم می خوام نصف دینمو کامل کنم و می خوام به سفارشی که تو قرآن داشتی عمل کنم خواهش می کنم التماس می کنم به حق ۵ تنت و به حق گلوی خنجر خورده طفل ۶ ماهه حسین و به حق دختر ۳ ساله حسین بی بی رقیه و به حق فاطمه و علی و محمدت و به حق صاحب الزمانت تمام مشکلات را بر ما آسان بگردان و این وصلت را به سرانجام برسان.

الهی آمین

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 12:31
عید و ازدواج! 

سلام دوستای خوبم اومدم ازتون حلالیت بطلبم اینقدر این روز گرفتارم و درگیرم که اگر شما جای من بودید حتی شاید وقت این رو هم پیدا نمی کردید که بیاین و چیزی بنویسید. عید نوروز در راه بالاخره بعد از کلی این دست و اون دست کردن تونستیم خانواده ها رو متقاعد کنیم که عید نوروز و سال جدید و تعطیلاتش می تونه بهترین موقعیت برای ازدواج ما باشه ولی این گفتن شاید الان 5 روز که به واقعیت پیوسته و تا الان فقط ما نامزد و در حد عقد بودیم و هیچ برنامه ای نداشتیم تا برج 4 سال 86 اما خوب دست روزگار و تقدیرش قصه طولانی و پرماجرای ما رو برای عید و اگه خدا بخواد یا نهم و یا دهم رقم زد.

از الان هم بگم همه ی دوستای خوبم دعوت هستند و می تونن به باشگاه بابک معتمد در زیباشهر پشت مدرسه ی راهنمایی پسرنه ای انقلاب تشریف بیاورند قدمشون روی چشم.

اما تهیه کردن جایی برای عروسی و اینکه همه ی برنامه ها یه دفعه با هم پیش اومده باعث یه سری مشکلات شد که خدا رو شکر داره یواش یواش و به کمک دوستان و خانواده حل میشه اینکه این باشگاه چه جور بدست اومد و چه جور تونستیم با خانواده خودم و خانمم صحبت کنیم و اونا رو برای این امر متقاعد کنیم خودش کلی ماجرا داره.

برای پیدا کردن تالار تمام اهواز رو گشتیم که فقط یه تالار پیدا شد اونم مربوط به ارتش بود و تا 15 فروردین کاروان راهیان نور رو در خودش جا می داد وگرنه هیچ تالاری تا 19 فرودین جای خالی نداشت و فقط باید بدنبال گشتن 2 تا خونه بزرگ که کنار هم باشند یا مدرسه و یا باشگاه و چنین جور جایی.

خلاصه بعد از گشتن و پیگیری کردن تو مدارس که تازه متوجه شدیم اجازه ی هیچ گونه پخش موزیک و یا به قولی گروه ارگ آوردن را نمی دهند مجبور به گشتن دنبال خانه شویم و خانه هایی هم که سراغ داشتیم یا دیگر اجاره نمی دادن یا اینکه 2 خانه کنار هم پیدا نمی شد تا بتوانیم چیزی حدود 500 میهمان را دعوت کنیم.

اما دوران راهنمایی و دبستان و چیزی حدود 15 سال در زیباشهر زندگی کردن به کمکم آمد و رفتم باشگاه شهید بابک معتمد و با سرپرست آنجا صحبت کردم و وقتی خانواده ی خانمم را آوردم و اونجا را دیدن قبول کردن که عروسی رو اونجا بگیریم. که خوشبختانه با صحبتهایی هم که با مسئول باشگاه کردیم قرار شد ارگ را هم بیاوریم به شرطی که صدا از باشگاه بیرون نرود و مزاحم کسی نشویم.

بعد از اون گشتن به دنبال آرایشگاه، ثبت، لباس عروس و داماد، شام عروسی، صندلی و میز، پذیرایی و غیره و غیره و نور افکن ، فیلمبردار، عکاس و رنگ آمیز برای رنگ کردن خانه و پرداه سرا و چندین و چند چیز دیگر و از این طرف هم دست تنهایی خودم و هزار کار نکرده.

اما این روزها با این درآمد کمی که ماها داریم و با این خرج و مخارجی که دیگر احتیاجی به توضیح دادن نیست عروسی گرفتن پس انداز چند ساله یک مرد را یک شب به دست برگزار کنندگان می سپرد و می ماند جیب خالی داماد و زندگی و اداره ی آن که پیش روی زن و مرد است. و به قولی آروزهایی که فقط برای یک شب بوده برآورده شده. این درست که عروسی انسان بیشتر از یک شب نیست ولی ای کاش مسئولان کشوری فکری می کردند که جوانان بتوانند با خیال راحتری تن به ازداوج دهند و این همه مشکل از جمله اقتصادی پیش رویشان نبود چون آدمی همیشه بهترینها را می خواسته و به دنبال پیشرفت و بدست آوردن خوبها و ترین ها می رود.

اما باید یک شب بروی و ببینی که بازار دم عید چقدر گران و سنگین است و کرایه ی هر چیز دیگر کمتر از 150 هزار تومان نیست.بگذریم ای کاش همه ی خرجها و مخارجها برای کارهای خیر صورت می گرفت. درهرصورت من منتظر شما دوستان خوبم هستم 10/1/1386 باشگاه شهید بابک معتمد زیباشهر پشت مدرسه راهنمایی پسرانه انقلاب

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 12:32