تبليغاتX
و اما خوزستان ...
ساکت و خوشحال 
ساکتم آرام مثل کوه ولی سربلند و مسرور و خوشحال. شب فراموش نشدنی فراموش کردن این شب را شاید مرده باشم که اتفاق بیفتد. امشب را با هزاران شب عوض نمی کنم ولی در عین حال آرام و ساکتم.

خوزستان و اهواز همه و همه از این به بعد شاهد زندگی زوج دیگری هستند می خواهند زندگیشان را شروع کنند می ماند دعای پشت سرشان که باید همراهشان باشد می ماند عاقبت بخیریشان که از شما می خواهد این را برایش انجام بدهید.

آرام و ساکت ولی پر از امید به آینده و زندگی سرشار از غرور و گفتنها ولی ساکتم می خواهم حرف بزنم ولی فعلن باید فکر و حواسم جمع باشد باید آنقدر دلم قرص و محکم باشد و آنقدر همتم بلند و استوار تا بتوانم زندگی را شروع و به مقصد برسانم.

بگذریم می خواهم زندگی کنم و سرم تو لاک خودم باشد می خواهم کمتر به آقایان گیر بدهم و به فکر آینده و زندگیم و زنم باشم می خواهم به قولی که به او دادم عمل کنم  و به قول اون زندگی ارومی داشته باشیم و به کسی کاری نداشته باشیم و کسی را هم اذیت نکنیم و با همه مهربان باشیم تا با ما اینگونه باشند!

عجیب است نه دغدغه های خبرنگاری یعنی چه شاید دغدغه های خبرنگاری یعنی اینکه هیچ وقت آروم و قرار نداشته باشی تا بتوانی برای بهتر شدن خبر و گزارش و تیترت اولین باشی ولی باید ساکت باشی و آروم کارت را انجام بدهی با به به و چه چه گفتن!

خوشحالم شاید خانمم بتواند کمی از آتش تند انتقادهایم بکاهد شاید هم خودم کوتاه بیاییم و دیگر ننویسم تا زندگیم را خراب نکنم و شاهد این نباشم که خانمم هر روز برای عیادتم به زندان بیایید می خواهم زندگی کنم و آرام باشم. می ماند دعاهای شما و البته سرسختی خانمم با قلم تند من.

دعایم کنید.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:11
پایان تراژدی نرگس و شروع مدارس 

فردا شب سریال پرماجرای نرگس به پایان میرسه و همه به دنبال فیلمی جدید هستند تا بتوانند بخشی از وقت های خود را که باید در خانه سپری کنند با فیلم ها و مستندها سپری کنند غافل از اینکه فصل مدارس یواش یواش  شروع می شود و هنوز نمی دانیم که چرا فرزندانمان پارسال با این  و آن مشکل دست و پنجه نرم می کردند و آیا دوستان آنها در این فصل چه کسانی هستند و معلمانشان را چه کسانی تشکیل می دهند.

عادتهای فرزندانمان لباس پوشیدنهایش حتی مدل موها کفشها پول توجیبی تراشیدن ریش صورتش و حتی پوشیدن مانتو و یا آرایشی که می کند همه و همه کدام را تا به حال زیر نظر گرفته ایم که آخر سال با تجدید و عقب ماندگی درسی فرزندانمان روبه رو نشویم.

درس خواندن و نخواندنش علاقه اش به مدرسه محبتهای نشده و شده به او کیف مدرسه و کتابهایش شماره تلفون دوستانش و رفت و آمدش به خانه شاید این کنترلها فرزندانمان را محدود کند ولی وقتی بداند برای آینده اش ارزش قائلیم و نگرانیم بدون شک خودش برای همکاری با ما بیشتر جوش میزند.

سرکشی هفته ای یک بار به مدرسه برای اینکه بدانیم فرزندمان چه موقع سرکلاس و مدرسه حاضر می شود سر کدام کلاس میرود و سر کدام کلاس نمی رود چه درسی را می خواند و چه درسی را نمی خواند همه و همه برای جامعه امروزی لازم است چرا می گویم جامعه امروزی چون او می خواهد او را بسازد و اوست که با این جامعه می خواهد بزرگ شود.

پدر راننده تاکسی است به قول خودش از صبح تا شب می رود جون می کند تا شب با ۲۰ تا ۵۰ هزارتومان که همش هم پای قسط میرود به خانه برگردد.مادر هم که وقت اضافه دارد به مدرسه می رود و از پدر ماجرای درس را مخفی می کند چه کسی می خواهد به فکر باشد پدر هم بعضی اوقات به غیر از کمربند سیاهش که جایش هنوز بر روی دست پسر و دخترش باقی مانده چیز دیگری یاد نگرفته حق دارد او هم در این نوع خانواده بزرگ شده و از صبح تا شب آنقدر با این و آن سرو کله زده که دیگر حال و حوصله بچه را ندارد که بداند چه کرده و یا چه نکرده.

بگذریم تراژدی غم بار نرگس تمام شد با همه ی بدیها و خوبیهایش با اینکه شوکت بد بد و نرگس خوب خوب بود شاید در ۲ قسمت آخر شوکت خوب خوب است و نرگس بد بد!

همه و همه این بار باید برای اینکه اینگونه نباشیم که نیستیم بکوشیم باید کسی باشیم که وجدانمان او را قبول دارد نه کسی که وجدانمان هم او را پس می زند. می خواهی زندگی شروع کنی مردی باش که زندگی و زن و بچه را تمام فکرت و دغدغه ات می دانی می خوای بچه ات را به مدرسه بفرستی به امید اینکه فردا بتواند برای خود کسی باشد حواست را به دوستانش جمع کن که آنها هستند که شخصیت او را شکل می دهند هر چند که همیشه پدر و مادر الگوی بچه بوده اند ولی دوستان دوران مدارس چیز دیگری هستند. می خواهی کاری شروع کنی فکرت و ذهنت کارت باشد نه رفیق بازی و ...

این بار از بی خیال کمی بدور باشیم کمی به فرزندانمان فکر کنیم به کسانی که می خواهند فردا نام ما را یدک بکشند. به کسی که می خواهد بگوید پدرم فلانی بوده است با افتخار ما را فریاد بزند و برای اینکه اسم ما را می آورند سینه اش را سپر کند و با وجود ما را در آغوش گیرد. فرزندمان است برای انرژی هسته ای میرویم و راهپیمایی راه می اندازیم برای بچه ی خودمان وقت نمی گذریم حتی برای ۱ ساعت شده او را برای تفریح به بیرون و سرکشی به مدرسه اش را در دستور کار قرار دهیم.

میرویم و برای اینکه آقای احمدی نژاد آمده زیر دست و پای مردم له می شویم و لگد هم می خوریم و پایمان ورم کرده و تاول زده برمیگردیم اما نمی دانیم پسر و دخترمان اکنون به چه احتیاج دارند و چرا مدام در خانه بهونه می گیرند و مشکلاتشان را راحت با ما در میان نمی گذارند.

راستی چرا فرزندانمان مشکلاتشان را به ما درمیان نمی گذارند شاید می ترسند امر و نهی شان کنیم اول مهر نزدیک است بنشینیم و جداگانه با پسر و دخترمان صمیمانه گرم گرم صحبت کنیم حتی اگر شده تنهایی به پارک و یا رستورانی دعوتش کرده ایم ولی از او بخواهیم که یک امشب را با ما راحت صحبت کند حتی اگر به مذاقمان خوش نیامده ولی تا آخر حرفهایش را گوش کنیم و خودمان را دوست اولش بدانیم و نگذاریم دیگران از او سو استفاده و راه حلهای نامناسب به او پیشنهاد دهند.

پدریم و مادر دلسوزش هستیم باید برای خوشبختیش تلاش کنیم باید بدانیم چه می خواهد و باید برای اینکه بداند هیچ وقت حتی برای یک لحظه از او غافل نیستیم هفته ی یک بار را برای صحبت کردن و مشورت گرفتن از او وقت بگذاریم و از مشورتهایش در کارهایمان به طور محسوس استفاده کنیم تا خودش بیشتر به سمت ما گرویده شود و بداند برای حرفهایش ارزش قائلیم و به او احترام می گذاریم.مجالی دگری نیست ولی فرزندانمان را باید در این چند روز باقی مانده تا آغاز مدارس چنان باشیم که بدانند هستیم.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:4
بی خیال! 

بی خیال همه چیز همه ی همه ی همه. حتی خودت یه خورده از فکر کردن بیا بیرون بذار اونایی که تا حالا فکر نکردن به آینده یه خورده به فکر باشن و اونا بشینن فکر کنن منظورم با خودته آره نشستی و به قول یکی از دوستام هر هر می خندی و بیخیال همه چیز هستی بدون اینکه فکر کنی داره چه اتفاقاتی میفته شاید هم بابا یا مامان اینقدر برات گذاشتن که بتونی اگه خدای نکرده خبری شد سریع با یه پرواز خودت رو برسونی به هرجا که یه لونه ای داری.

اما شاید همه نتونن بی خیال باشن مخصوصا اونایی که الان دارن برای زن و بچه هاشون تو خیابون کلنگ میزنن یا دارن رفتگری می کنن یا گاری دستشونه دارن باری رو جابجا می کنن و یا اینکه دارن حرف صدتا استاد و یا زورگو رو برای یه لقمه نون حلال می شنوفن و مثل شما شب رو تو پر قو نمی خوابن.

انتقاد انتقاد و باز هم انتقاد اینقدر طبقه فقیر و متوسط و ثروتمند جامعه شکاف بینشون هست که سالها و شاید هم به قول دوستم قرن ها طول بکشه تا بشه این شکاف طبقاتی رو پر کرد.

پیگیری های بی فایده سرکله زدنهای الکی دم هرکس رو دیدن تا کارت رو راه انداختن زیرمیزی دادن این پله و اون پله رو بالا رفتن این آبدارچی و اون آبدارچی رو دیدن! شاید باورش سخت باشه ولی الان آبدارچی ها هم یه پای ثابت معامله توی ادارات برای راه انداختن کار شدن البته اگه بعد از آبدارچی مدعی دیگه ای پیدا نشه.

بگذریم اومدم بی خیال همه چیز بشم سیاست فکر کردن های پوچ و بی اثر نوشتن های تکراری و حتی بی خیال حرص خوردن برای این نسلی که تازه می خواد شروع به زندگی و شروع به ساختن آینده هاش کن چرا هر روز بشینیم و فکر کنیم که آره بابا این چند هزار و شاید هم میلیون نفر بی کار تو کشور دنبال کار نگشتن وگرنه بزنی تو سر سنگ کار پیدا میشه چرا بشینیم که ای بابا هر روز داره تو ایران چیزی حدود ۲۰۰ و یا شاید هم ۳۰۰ طلاق شکل می گیره چرا باید به این فکر کنیم که ای بابا روزانه داره ۱۰۰ تا ۱۵۰ فقره قتل تو کشور انجام می گیره و چرا باید هر روز تو خبرگزاری ها بخونیم که ای داد و بیداد چندتا جوون رو به جرم حمل سلاح گرم و یا مواد مخدر و یا اخاذی و یا سرقت و یا... دیگه دستگیر کردن.

تازه از اینا بگذریم اونو کجا می برن به قول خودشون می برن جایی که آدمش کنن و درس عبرت بهش یاد بدن نه عزیزم میبرنش جایی که همه و همه از یه قشرن یا دزد یا قاتل و یا قاچاقچی و یا راهزن و ... دیگه به قول یکی از دوستام می برنش مدرسه ی اینجور جاها و یادش میدن که از زندان مرخص شد چه جوری بهتر از قبل برای به یغما بردن مال مردم کار کنه که دیگه گیر نیفته و بعد  از مدتی می بینی که آره چندتا سرباز و درجه دار بدبخت کشته و شهید شدن بخاطر اینکه با دزدان بانک مرکزی درگیر شدن دزدا کی بودن همه سابقه دار و چند سالی رو هم پشت میله های نکبت بار زندان سپری کردن و یواش یواش برای خودشون از تخم مرغ دزد به شتر دزد حرفه ای تبدیل شدن.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 10:45
باز هم سقوط! 

باز هم سقوط این بار در شهر مقدس مشهد باز هم توپولوف این بار می گویند بیش از ۶۰ نفر کشته این در صورتی است که رئیس جمهور وقت در یکی از سخنرانی هایش گفته که کشورهای اروپایی در قبال برنامه های هسته ای ایران به ما پیشنهاد بی ارزش فروش هواپیما را می دهند!

آقای رئیس جمهور نمی دانم شاید رویتان نباشد رک حرف بزنید پیشنهاد خرید هواپیما بی ارزش است یا جان انسانهای بی گناه و یا شاید هم انرژی هسته ای اینقدر در تثبیت حکومتتان اثر بخش است که دیگر جان انسانها برایتان بی ارزش و کم مایه شده است.

انرژی هسته ای اینقدر برایمان ارزش دارد که حاضر شدیم تحریم و تهدید را به جان بخریم ولی جان هموطنانمان را هیچ چیز نمی تواند جایگزین باشد که با انرژی هسته ای و یا تحریم و تهدید جای آن را پر کرد.

انرژی هسته ای آنقدر برای همه ارزش دارد که حتی در سریال نرگس که این روزها یکی از پر بیینده ترین سریالهای تلویزیونی است دقیقه ها به آن بپردازیم و تبلیغش را کنیم و یک سریال اجتماعی را سیاسی و جنایی و پلیسی و حتی در بعضی مواقع امنیتی کنیم.شاید آنقدر ارزش داشته باشد که حتی نماینده های مجلس هم برای پیگیری آن بعضی مواقع به خبرنگاران سیبیل شوکت را نشان می دهند. ولی هیچ کدام از اینها نمی تواند جان صدها انسان بی گناهی را که در این یک سال اخیر به دلیل سقوط هواپیما جان خود را از دست داده اند را بگیرد.

حرفی ندارم بزنم فقط از اون وقتی که این ماجرای سقوط دوباره هواپیما رو شنیدیم و عده ای از هم وطنانمان کشته و شهید شدند و از آن طرف هم سخنرانی شما را در چند صباح پیش که گفته اید  هواپیما و خریدش بی ارزش است را تب کرده ام و سرما خورده ام و رفته ام داروخانه شبانه روزی و ۴ نمونه قرص و کپسول گرفتم. ولی حالم اینقدر بد است که هیچ کدام از این داروها نمی تواند حتی مسکن باشد چه برسد به مداوا کننده.

خانمم خیلی اصرار داشت که دفترچه بیمه ام رو بردارم و بریم دکتر ولی اینقدر بدنم کسل بود که حتی توان اینکه بروم و یک آمپول رو هم بزنم را نداشتم.

منی که روز ۳۱/۴ /۸۲ در ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه شب سر پست سربازی در مرز مهران و هنگ مرزی صالح آباد در پاسگاه مرزی هلاله شمالی عقرب زدم و آخ نگفتم و با تیغ انگشت شصتم را پاره پاره کردن حتی صدایم درنیامد اکنون حتی از زدن یک آمپول هم عاجز بودم.

بگذریم فقط می توانیم تسلیت بگویم و سکوت اختیار کنیم و منتظر بمانیم تا ببینیم برای دفعه بد هواپیما درکدام شهر و با چه تعداد سرنشینی سقوط می کند و چه تعداد کشته می دهد و این بار نوبت کیست!

اما می گویند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد من که حتی برای یک بار هم که شده از هواپیما برای مسافرت استفاده نمی کنم. چون می خواهم تشکیل زندگی بدهم و زندگی کنم و فعلن قصد مردن رو ندارم ولی یه آشنا دارم تو آژانس هواپیمایی هر وقت قصد و طلب مرگ داشتم با اون تماس می گیرم بلیطمو اوپن اوپن بگیره اونم از نوع توپولوفش!

اناالله و اناالیه راجعون

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 0:54