تبليغاتX
و اما خوزستان ...
ماجرای سیدهای اهواز تمام شد! 
بالاخره بعد از یک سال نمی دونم شاید هم دو سال ماجرای سیدهای اهواز هم به پایان رسید ولی ای کاش به این صورت به پایان نمی رسد که فقط و فقط دولت از این ماجرا سود ببره!

این ماجرا برمی گرده به روزی که تو اهواز همه و همه به سمت این سیدها هجوم میاوردند و پولهای زحمت کشیده و عرق ریخته و از سفره ی زن و بچه گرفته را می دادند به سیدها به انتظار روزی که مثلا ۱میلیون تومان آنها در ۲۵ و یا ۱۵ نمی دانم همین حدود به یک میلیون ۴۰۰ هزار تومان تبدیل بشه و یه جوری میشه گفت اقتصاد بازار رو خراب کنن و مردم رو هم تن پرور و تنبل بار بیارن خدا می دونه چندین و چند نفر رو دیدم که داشتند اشک می ریختن و یا اینقدر حرص و جوش خورده بودند که صورتاشون قرمز و حال و حوصله ی سوال پرسیدن های مکرر ما رو نداشتند.

سیدها شده بودند قبله ی آمال مردم و همه ی مردم خوزستان الی الخصوص اهواز یه جورایی اونا رو می پرستیدند و تمام دار و ندارشون رو تحویل سیدها که به عیاشی و سواری و ... دیگه معروف بودند هر کی رو می دیدم حساب بانکیش رو مسدود کرده بود و یا می رفت که اونو ببنده موبایل ۷۵۰ هزار تومانی تو بازار در عرض یک هفته شده بود ۵۰۰ هزار تومان و اصلا کسی نمی خرید همه می رفتند سراغ سیدها حتی یاد دارم ماشین های سنگین طلای زن و بچه خونه زمین و باغ و مزرعه ی خود را هم فروخته بودند و برای اینکه مثلا ۷۰ میلیون آنها در عرض یک ماه بشود ۱۰۰ میلیون به اینها روی آورده بودند و به غیر از خودشون مردم عادی دیگه ای رو هم به این کار تشویق می کردند و خیلی ها رو هم از این راه بدبخت کردند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 22:33
برانکو ایران را حذف می کند اگر ... 
مردیم و زنده شدیم و ۸ سال گذشت تا از دوباره ایران رو تو جام جهانی ببینیم. یادمه آخرین باری که ایران رفته بود جام جهانی به لطف گلهای خداداد و کریم باقری ۸ سال پیش بود و یه تیم خوب و سرحال داشت و همه ی بچه ها با جون و دل بازی می کردند و حتی اون موقع که در بازی های جام جهانی در همون دور اول حذف شدند ولی سربلند به ایران برگشتند و مورد تشویق میلیونها ایرانی هم قرار گرفتند. ولی انگار این بار ورق برگشته است و قصد دارند دستی دستی ایران را حذف شده ی ناکام و بزرگ قلمداد کنند.

امروز وقتی داشتم اخبار ورزشی رو نگاه می کردم یه دفعه آقای دهقان درومد گفت که برانکو تو مصاحبه ی مطبوعاتی خودش گفته که ایران با همون ترکیب مقابل مکزیک به میدان میره و یه خنده ی معنی دار از این مجری تلویزیون یعنی اینکه مردم حتی اگر کور سویی امید دارید بی خیال شوید ما از این دوره قصد صعود به مرحله ی بعد را نداریم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 19:36
ایران شگفتی ساز جام جهانی! 
بالاخره بازی تیم ملی ایران و مکزیک هم با نتیجه ی ۳ بر ۱ به سود زاپاتایها تمام شد

نیمه اول که بابا ای ول به همه به جز علی دایی!

نیمه دوم همون موقع که عال فردوسی داشت از رحمان تعریف و تمجید می کرد رحمان یه پاس عالی داد به مکزیکی ها و این براوو گل دوم خودش و تیم ملی مکزیک رو زد اما هنوز از تعویض علی دایی خبری نبود نمیدونم چرا برانکو علی دایی رو تعویض نمی کرد و حتی راضی شده بود اونو تو خط دفاعی بازی بده ولی از رضا عنایتی و رسول خطیبی و ... دیگر استفاده نکنه!

ابراهیم میرزاپور هم که خدایی یه دونه توپ هم نگرفت وگرنه یه به به چه چهی راه می افتد که نگو و نپرس!خلاصه تو این بازی ابراهیم میرزاپور با اشتباه تکمیلی رحمان و بازی افتضاح علی دایی ۷۵ میلیون ایرانی رو بدرغم غمگین کردند

اما می تونیم از بازی خوب مهدوی کیا آندرانیک تیموریان  نکونام و یحیی گل محمدی نام برد اما به نظر من ایران می تونه شگفتی ساز جام جهانی باشه! البته از نوع تفاضل گل منفی!

ایران می تونه با توکل به خدا و همت بچه های تیم ملی سعی کنه تفاضل گل خوردش رو پایین بیاره یعنی مثلا با یه تفاضل گل خورده ۱۰ منفی یا ۱۲ منفی بازی های جام جهانی رو خداحافظی بگه و بیان برگردن سر خونه و زندگیشون آخه بابا چقدر باید حمایت بشه از شما و چرا به یکباره در نیمه دوم تیم ایران شده بود مثل تیم مالدیو مگر نه اینکه نیمه اول شده بودیم یه تیم تمام عیار پس چی شد خلاصه اعصاب همه ی بچه های روزنامه خراب خرابه فردا شاید تیتیر صفحه ی ورزشی رو زدیم تسلیت.بیچاره بچه های روزنامه که چه حرصی می خورن و چه صورتای قرمزی داشتند.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 21:38
اهواز رو به هیچ جای ایران نمیدم! 
سفر را همیشه دوست دارم و برای آن بخاطر اینکه فارق از تمام خستگی هایم و رها از تمام مشکلات شوم اولین نفرم و حاضرم خودم به تنهایی بار سفر را ببندم و بروم تا که گم شوم!

ولی با مردم و آداب و با فرهنگ و رسوم هر شهری دردسرها داری تا انس شوی و خو بگیری باید بروی تا ببینی که چه می گویم.

کرج شهری که مامان و بابا بعد از یه عمر کار کردنشون برای زندگی مناسب دیدند و میخوان بقیه ی عمر رو اونجا سپری کنن البته به نظر من شاید این دوام زندگی در اونجا به همین اندازه باشه که میثم ازدواج کنه و بره سر خونه زندگیش و صاحب بچه هم بشه اونوقت نمی دونم بازم می تونن از نوه خودشون هم به دور باشن!

مردم کرج مردمی خوب ولی خونگرم نبودند و مثل ما خوزستانی ها نمی جوشیدند و وقتی از آنها سوالی در رابطه با اینکه فلان منطقه کجاست می پرسیدی مثل اینکه فحش به انها داده ای و به گونه ای راهنمایت می کنند که دیگر قصد اینکه از فرد دیگری سوالی بپرسی را نمی کنی و راحت تر بگویم و رک تر قصد دک کردنت را دارن!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 21:43
گفتنی هایم زیاد است 
بالاخره من و محسن داداشم امروز از کرج اومدیم اونم با اتوبوس چون قطار گیرمون نیومد و از اون طرف هم من زیاد اهل سفر با هواپیما نیستم یعنی از اون وقتی که شاهد بودیم هواپیماها سقوط می کردن دیگه دوست نداشتم با هواپیما سفر کنم.

ولی گفتنی هام خیلی زیاده گفتنی های این سفر سر به فلک می زند و چون  کمرم درد می کنه فعلن نمی تونم بنویسم این اتوبوس از کرج تا اهواز برای من نا نذاشته تا اهواز تو این اتوبوس لعنتی بیدار بودم و .... حالا هم که از راه  رسیدم باید به  سین جین های خانمم پاسخ بدم !

خوب دیگه ببخشید به علت کمر درد فراوان نمی تونم فعلن بنویسم ولی تا آخر هفته حتمن می نویسم.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 17:53
سفری برای دلتنگی هایم 
سفر و مسافرت چه واژه دوست داشتنی و همیشه این کلمه را وقتی می شنویم حاضریم یکی از اولین نفراتی باشیم که برای این واژه آماده بشیم دوست داریم بگردیم و بجوئیم خوب این حس را خدا در آدم ها گذاشته و کمتر انسانی هم می تونه بگه که من اهل مسافرت و گشت و گذار نیستم همه سفر در طبیعت و زندگی نو رو دوست دارن و همه عاشق این هستن که با فرهنگ ها و عقاید دیگر مناطق ایران و حتی کشورهای خارج آشنا بشن من که خیلی دوست دارم بزنم به کوه و دشت و حتی بیابون و خیلی دوست دارم بعد از ۱۷ سال برم شمال و دریا خیلی دوست دارم برم مشهد امام رضا ۳ ساله بودم که رفته بودم اونجا اونم بخاطر اینکه نه مسئولیت داشتم و نه فکر دغدغه ای بودم. اما اکنون چشم بر روی هم گذاشتم دیدم ۲۳ ساله شده ام و تازه اول دغدغه هایم و شروع های زندگیم است. باید جنگید این دوره مثل آن زمان نیست نانی در می اوردند و می نشستند بر سر سفره و می خوردند و صدای هیچ کس هم در نمی آمد که بابا غذایمان کم است. امروز باید برای خواسته  هایت بجنگی و از بوق سحر تا پارس سگ تلاش کرد و خود را برای روزهای سخت آماده کرد حرف این و آن و طعنه هایشان که پسرمان مهندس است و دخترمان لیسانس دارد و تو هنوز هم دیپلم نگرفتی و ... را هم بشنوی و چیزی نگویی.

اما زندگی این چیزها را بر نمی دارد لیسانسش هم بی کار است درست می دانیم بی کار است ولی برای چه بی کار است برای چه هر وقت می گویی دیپلم هم نداری می گویند لیسانسش بی کار است چه برسد به تو خوب من کار پشت میزی و به قولی ساعت ۱۰ بروم و ۲ بیایم نخواستم من سختی را طلبیدم حتی ساعت ۳ شب هم منتظر اتفاق و حادثه بوده ایم حتی تا ساعت ۶ صبح برای اینکه روزنامه فردا سر دکه باشد هم جان کنده ایم و خم به ابرو هم نیاورده ایم و اتفاقا برای اینکه توانسته ایم به خواسته و هدفمان برسیم خوشحال و شاد بودیم. آری این بار می خواهم فارغ از همه ی اینها بروم و بشینم و مادر و پدر را ببینم  می خواهم بروم و با انها برای آینده ام و زندگیم صحبت کنم و از آنها راهنمایی بطلبم . شیرین است بشینی و پدر و مادر در کنارت باشند و بتوانی با انها مثل دوست دردل کنی و بگویی و بخندی و بدانند بزرگ شدی و می خواهی برای آینده و زندگی جدیدی که در پیش داری تصمیم بگیری.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 20:1
دوستت دارم! 
این بار فقط می خوام همینو بنویسم.

خیلی شرمندشم خیلی همیشه پیش دستی می کنه و چون می دونه کارم خیلی سنگینه با تلفون زدنش و دلگرمی که به من میده منو شاد میکنه منظورم خانوممه خیلی دوستش دارم امروز خیلی هواشو کرده بودم ولی نمی دونم چرا هنوز روم تو روی خونوادش باز نشده و نتونستم باهاش تماس بگیرم ولی خدا فقط اونه که می دونه چقدر دوستش دارم.

فقط همین چون می خوام بدونه که به یادشم برای این پست اینو گذاشتم

و اما از اهواز و از خوزستان باید بیاین و ببینید که چه روزای گرمی رو داریم سپری می کنیم ولی خوبیش به همینه چون گرمای کار ما هم بیشتر میشه.

ولی دلم برای یه چیزی خیلی میسوزه برای بچه های روزنامه ی ایران بدرغم دلم براشون میسوزه آخه یکی دو نفر نبودن که میدونید چندین و چند نفر شاید هم به ۱۰۰۰ نفر تو کشور برسن که دارن با روزنامه ی ایران کار می کنن اونوم یه روزنامه رسمی و دولتی کشور حیف شد واقعا حیف شد یکی از ستون های پایه ی روزنامه و مطبوعات و اطلاع رسانی در کشور توقیف شد دلم میسوزه کاشکی یه خورده منطق داشتیم و از دید وسیعی به اون نگاه می کردیم و این اتفاق پیش نمیومد.تا شاهد بیکار شدن قشر وسیعی در عرصه ی مطبوعات نباشیم.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:54
خسته ام 
خیلی خسته ام از همه چیز ولی نه از همه کس!

خواهش می کنم اگه می خواین برای این مطلب نظری بذارید اول تا آخر بخونیتش ضرر نداره ببینید برای چی نوشتم خسته ام خواهش کردم و اگر نمی تونید تا آخر بخونیتش خواهشا نظر نذارید ببینید تو یه شب چه چیزای که ندیدم و چه چیزای که نشنیدم از زن سر لخت با آسین تاپ گرفته تا تقاضای ۵۰ هزار تومانی مامور دولت از من و بازداشت شدن برادرم و چاقو کشیدن مامور لباس شخصی برای داداشم.      پس خواهش می کنم اول کامل مطلب رو بخونید مرسی از لطفتون

آری خسته ام از مسائل روزمره درست که کارم با این مسائل گره خورده است ولی طاقت انسان هم به حدی است. می بینی و نمی توانی چیزی بگویی اینقدر مشکلات زیاد است و اینقدر مسائل بسیار که وقتی می بینی و با آنها از نزدیک روبه رو می شوی بیشتر پی می بری که دور برت چه می گذرد.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 2:46
وبلاگ نویسی هم دردسر داره! 
وبلاگ نویسی هم شده دردسر شاید باورتون نشه ولی از اون وقت که شروع کردم به وبلاگ نویسی اونم به این مدل خیلی دردسرام بیشتر شده قبل از این ۳ تا وبلاگ داشتم هیچکدوم باب دل نبود فقط و فقط بحث های پوچ و بی معنی و از سر احساس بود و مدام از عشق و عاشقی می نوشتم خوب شاید خودم رو در اون حد نمی دیدم که بیام و بگم آره منم یه وبلاگی دارم که به اصطلاح یه مطبوعاتی که ۶ ساله داره کار اطلاع رسانی می کنه نویسنده اش هست.

بگذریم ولی این وبلاگ دردسرهای زیادی برای من داشته حالا چطور ،خدا نکنه فامیلی یا یه آشنایی آدرس وبلاگتو پیدا کنه و از زیر و بم این وبلاگ با خبر بشه می دونید چی شده خوب بابا من قرار بود بنویسم که تو اون چند روز چی گذشت و چرا یه دفعه اخلاق مامان و بابا خوب شد و همه چیز بر وقف مراد داره می گذره و قرار بود در رابطه با آزمایش خون رفتنمون بنویسم که بنا به دلایلی این نوشتن رو کمی عقب انداختم ولی حالا که همه از این ماجرا با خبر شدن دیگه واهمه ای ندارم می نویسم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 0:29
چه بگویم دیکته ی عجیبی است! 

با این مقوله شاید آنقدر در رفاه بوده ایم زیاد آشنایی نداریم ولی وقتی می خوانیمش تا حدودی آشنا می شویم.بابا از سرکار می آید دختر بهانه می گیرد و بردار برای برادرش دیکته می گوید ایمان جان بنویس بنویس درد دل این خانواده را بنویس که چگونه بزرگ شدیم و چگونه می خواهیم بزرگ شویم بنویس که حقمان را خوردند و هنوز می خورند و بنویس که هر شب خوش می خوابند و چپاول می کنن و بنویس درد دلم را!

وقتی این مطلب رو تو یکی از وبلاگا خوندم چشمام دقیقا خیس شده بود چه بگویم فقط تونستم بذارمش تو وبلاگم و آهی بلند از ته دل بکشم!

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد               سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم              یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد              حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست                  هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید؟             این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر جان گوش کن ، نقطه سر خط      بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 22:5