تبليغاتX
و اما خوزستان ...
خانه مطبوعات خوزستان کلک زد! 
یادش بخیر کلاسهای خبرنگاری تو اهواز همه ی مطبوعاتی ها از روزنامه های مختلف برای ثبت نام تو این کلاسها شرکت کرده بودند تا علاوه بر اینکه با اطلاعات روز دنیا آشنا بشن تجربه ای به آموخته هایشان اضافه شود و البته در کنار این یه مدرکی هم بگیرن از استادان دانشگاه ادبیات تهران و سردبیر و استادان عرصه مطبوعات و روزنامه نگاران.

بگذریم استادان خوبی هم اومد و آموخت های ما رو دو برابر کردن و انصافا کلاسهای آموزنده و مفیدی هم بودند ولی مدرک ندادن و برای اینکه به ما مدرک بدن طلب ۲۵ هزار تومان مازاد کردند  یعنی یه جورایی دبه درآوردن.

اول اومدن گفتن ۵۰ هزار تومان و ما دویدیم و ثبت نام کردیم و خیلی های دیگر و حتی من شنیدم از بچه های روابط عمومی ادارات نفری ۱۰۰ تومان هم گرفته بودند حالا که کلاسها تمام شده و امتحان هم از ما گرفته شده و منتظر نتیجه ی جوابها هستیم هیچکسی نیست که بیاد و قبول کنه و نفری ۲۵ هزار تومان اضافه تر بده تا اینکه جوابها بیاد یا نه!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:54
سالگرد اشغال سفارت ایران در لندن و حمله ی عراق به ایران 
امروز ۵ شنبه است و تقریبا کسی برای کار به روزنامه و دفتر نمیاد و تمام کارهای روزنامه می افته روز جمعه و بچه ها جمعه رو وقت می ذارن که سرکار حاضر باشن و امرزو میشه روز تعطیلی ما

امروز یه هو حوس کردم بعد از عمری  بشینم و اخبار شبکه ۴ رو نگاه کنم آره شبکه خبر که هر خبرنگاری تقریبا با اون دیگه باید عیاق شده باشه.

دیدم موضع امروز این شبکه در اون ساعت  به اشغال سفارت ایران تو لندن پرداختند و یکی از بازماندگان این حادثه هم مصاحبه شونده این موضوع بوده که در اردیبهشت ۵۹ تعدادی که خود را حزب بعث خوزستان معرفی کرده اند وارد سفارت ایران شده اند و ایرانی های سفارت رو به گروگان گرفتند و متاسفانه بعد از چند ساعتی ۲ نفر رو هم کشتن.

آره وقتی اسم حزب بعث خوزستان اومد وسط بیشتر ریز شدم تا ببینم باز این نامردان که خود را خوزستانی جلوه داده اند چه کسانی بوده اند و دست نشانده چه کسانی هستند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:51
تحریم تعلیق جنگ و مردم 
بالاخره بعد از گذشت ماهها جناب آقای البرادعی که به تازگی ها هم شنیده ایم که همسر این آقا ایرانی هم هست کاملن ایران رو با ادامه دادن مسائل هسته ایش منع کرد و گفتند که ایران نباید به مسائل هسته ایش ادامه دهد و باید که این مسئله به صورت تعلیق کامل دربیاید و غنی سازی متوقف شود!

چشم و دل ما روشن دیگه مشخص شد که آقای البرادعی که این همه ما به او امیدوار بودیم و تو گزارشش ۸۰ درصد به نفع ما رای داده بود آخرش ما رو از غنی سازی منع کرد.

شاید هم نامه ی احمدی نژاد که به قولی یک نامه ی الهی بوده و این روزها بد رغم تو موبایلها با اس ام اس دادن مسخره اش می کنن البرادعی رو واداشته تا علیه ایران رای بده و ایران رو برای همیشه از غنی سازی منع کنه!

اما ایران و عکس العملهای ایران را باید دید و با این تندروی آقایان چه خواهد شد و چه بلایی بر سر این مملکت می آید باید بنشینیم و منتظر آن روز باشیم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:41
باز هم مصیبت! 
دست و دلم می لرزد برای نوشتن این مطلب شاید از صبح که بلند شدم و یکی یکی خبرگزاری ها رو چک کردم دیگه فحش و ناسزای بلد نبودم که نثار این جانیان نکنم!

آری حادثه ی دیشب جاده ی کرمان- بم وقتی جزئیات ماجرا را از خبرگزاری ها دیدم و شنیدم ناخواسته اشک در چشمانم جمع می شد که چرا و به چه دلیل مردم بی گناه را به طرز وحشیانه ای به رگبار بسته اند و آنها را کشته اند و مگر مردم چه گناهی دارند و آیا با آنها چه کرده اند که اینگونه رفتار شده است .


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:5
خوشحالم  
امروز خیلی خوشحالم خیلی زیاد اگه خدا بخواد همه چیز داره حل میشه و تمام کارها داره درست پیش میره

راستی قراره بریم برای آزمایش خون دعامون کنید بعدا براتون مفصل می نویسم که چه اتفاقاتی افتاده و مامان و بابا تو این ۲ ۳ روزه چقدر عوض شدن خدایا شکرت شکر نوکرتم دوستت دارم خدایا شکرت خدایا قربون تمام مهربونیات برم قربونت برم خداجون

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:13
خواب بد! 
امروز با محسن داداشم خونه ی دائیم دعوت بودیم و چون سرما خورده بودیم دوتائیمون زندایی هم زحمت کشیده بود و برامون سوپ درست کرده بود. خلاصه بعد از ناهار خوردن یه خورده با هم گپ زدیم و بعد از اون هم خوابیدیم.

اما چه خواب بدی دیدم برای اهواز شاید هم چون زیاد خورده بودم این خواب بد رو دیده بودم.           خواب دیدم کنار رودخانه کارون چند تا دیسکو و کاواره بنا شده و چندین ماشین که تا به حال تو عمرم ندیدم اومدن و چند تا دختر و زن و مرد به حالت های واقعا زننده از ماشینا پیاده شدن و رفتن و مشغول بزن و برقص شدن اومدم جلوتر چندتا رستوران و ساندویچ فروشی بود که همه به شادی و خنده مشغول بودن و بعضی هاشون هم کل می زدند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:57
85 سال خودکشی! 
عجیب است سال ۸۴ سال خوبی برای ایران از لحاظ پیشرفت بود ولی کشت و کشتار نخبگان منظورم هواپیمای سی ۱۳۰ و ... که اکنون به دستکاری آن پی برده اند. و در خبرگزاری به وضوح شاهد آن هستیم که می گویند دستکاری شده و متهمان و ... اکنون به سال ۸۵ رسیده ایم و هر وقت وبلاگ و یا خبرگزاری و یا روزنامه و یا فردی را می بینیم می گوید فلانی خودکشی کرده و یا می خواسته خودکشی کنه حتی خود من هم چند وقت پیش می خواستم خودکشی کنم!

عجیب است چرا سال ۸۵ که سال رویارویی ما با ابرقدرتهای جهان در مسائل هسته ای است و به قولی سال خدمات رسانی و مهر ورزی دولت احمدی نژاد است همه قصد خودکشی دارند.

بگذریم این پست را در همین چند خط خلاصه می کنم ولی خدا بخیر بگذرونه قراره چه اتفاقی بیفته تا آخر سال  و قراره چند نفر خودکشی کنن خدا می دونه از این به بعد باید فکری کنیم برای اینکه آمار خودکشی در کشور پایین بیاد اصلا یه سوال از مدیر مربوطه به این آمارها از اول سال ۸۵ تا الان که چیزی حدود ۵۱ روز می گذرد چند نفر در ایران خودکشی کرده اند و چرا خانواده ها و دولت برای کاهش این آمار آموزش و اطلاع رسانی لازم رو نمی بینن و نمی دن!                                                                  بابا خوب نیست هان خودکشی نکنید من از حرفی که زدم پشیمونم و دوست دارم یه مرگ طبیعی داشته باشم نه یه مرگی که به دست خودم رقم بخوره بذاره دنیا و مردمش هر کاری که می خوان بکنن و هر چی که دوست دارن به ما هم بد و بیراه بگن ما کار خودمون رو می کنیم و سعی می کنیم که خدا از ما خشنود باشه.

راستی بچه ها خونه رو هم قولنامه کردم کجا ببینمتون که شیرینی بدم نمی دونید تو دفتر روزنامه ما چه خبره شیرینی مفصلی از ما گرفتن

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:32
تلفنهای عمومی و عذاب و موج برگشت متقاضیان سیم کارت 
این بار نمی دونم برای چی ولی دوست دارم یه کمی مخابرات و وزیر ارتباطات رو گیر بهش بدم.

خوب چند وقت پیش بازار خرید و فروش موبایل و ثبت نامش اینقدر داغ شده بود که هر وقت می رفتی یه دفتر پستی اصلا جوابت رو نمی دادن یا اگر هم نوبتت می شد که بخوان جواب بدن می گفت آقا الان ما فقط و فقط موبایل ثبت نام می کنیم به غیر از این بذار بعد از ثبت نام موبایل!

خوب ما هم از اون موقع دل پری از اینا داشتیم چون ۳ تا خط تلفون دفتر روزنامه قطع شده بود و بایست بخاطر این ما یه ۱۰ تا ۱۲ روز با ۲ خط تلفون سر می کردیم و سردبیر هم مدام به من گیر می داد که میثم تو چه مدیر اجرایی هستی که ۳ تا خط تلفون دفترت قطعه!

بگذریم تلفنهای عمومی تو سطح شهر رو هممون باهاش آشنا هستیم و برای یک بار هم که شده از اون استفاده کردیم و رفع مشکل کردیم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:48
باز هم حدثم درست درآمد! 
باز هم من در مورد بحثی صحبت کردم تو وبلاگ و این دفعه مثل اینکه اوضاع خیلی جدی شد و انگار راستی راستی آقایون به فکر افتادند.

و اما چه فکری که یه دفعه از شرکت گاز یک اختلاس ۱ میلیارد تومانی لو رفت و از اون طرف هم چند تا از این مدیر و رئیسای شرکت نفت لو رفتن و از اون طرف هم انگار این آقای الهام معاون رئیس جمهور درآومده گفته که نفت را بر سفره ی مردم نمی بریم بوی بد می دهد.

بابا اگه می دونستم قراره با یه صحبت کردن ما این همه دعوا و جنجال بشه و دست چندتا اختلاس کننده رو بشه خوب زودتر می نوشتم به قول دوستم خوب شد خودکشی نکردی هان و گرنه تو نمی نوشتی و اینا هم به فکر نمی افتادن! و از اون طرف هم این اختلاس کنندگان پیدا نمی شدند.

اما از یه طرف دیگه یه جا خوندم که تعداد و آمار دخترای فراری تو کشور کم شده!

خنده دار نه خوب بابا جون به قول سردبیرمون همشون رفتن کشورهای عربی و اونجا دارن زندگی می کنن و متاسفانه به قول یکی از دوستام که تازه از سفر دوبی برگشته می گه امیرنشین های اونجا که کاباره و دیسکو و هتل دارن فقط و فقط دخترای ایرانی رو برای خدمتگزاری و یا حالا هر بدبختی دیگه استخدام می کنن زوره نه بشنوی و ببینی ولی نتونی کاری کنی.

خوب فعلا برای این پست بسه بابا قدر منو بدونید می خوام در رابطه با یه چیزه دیگه هم بنویسم که اونم تو چند روز آینده قراره گندش بالا بیاد و تازه می فهمید که پشت پرده چه خبره!

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:33
آقای رئیس جمهور لطفا بس است! 

یادش بخیر تو شلوغی انتخابات بود و همه برای اینکه کاندید مورد نظرشون رای بیاره تو سر کله ی هم می کوبیدند.تا دقیقه ی ۹۰ همه هاشمی رو رئیس جمهور می خوندند. یه دفعه کروبی اومد با شعار ۵۰ هزار تومان مردم رو بهت زده کرد خلاصه خیلی داغ بود اینقدر داغ بود که حتی دست ما هم سوخت.

یادش بخیر قرار بود یه ویژه نامه چاپ کنیم حالا برای کدوم کاندید بماند ولی یادمه تا ساعت ۶ صبح نشسته بودیم که این ویژه نامه رو جمع کنیم حتی صدای خروس ها بلند شده بود و قوقولی می کردند یکی از بچه ها ی روزنامه بلند شد و با خروسها افتاد خوندن و شوخی های که داشتیم.خوب دیگه ما هم تو این گیر و دار سعی کردیم بشینیم یه کنار و مثل یه بچه خوب فقط از دور ماجرا رو داشته باشیم.

یادمه روز انتخابات تو اهواز شلوغ بود و همه دوره ی اول میومدند و به صداقت و پاکی احمدی نژاد رای می دادند و به قول دوستام محمود خان به طرز معجزه آسای اومد دوره دوم.

وقتی محمود و علی اکبر اومدن دور دوم همه اکبر خان رو رئیس جمهور می دونستند ولی ورق برگشت و به یک باره حاج محمود شد رئیس جمهور ایران.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:53
مناطق اهواز را به چه نامی می شناسیم؟ 

خیلی وقت بود می خواستم دیگه از مشکلات خودم تو وبلاگم ننویسم سوژه هم تا دلتون بخواد برای این موضوع داشتم.

ولی دلم اصلا  بام همراه نبود و اجازه نمی داد تا خالی بشم و از تمام مشکلات و معضلات درون شهر و جامع و کشور بنویسم.

متاسفانه به قول دوستانم تازه اول جوونیم خودمو درگیر کردم. درگیر همه چیز ولی خوب باید این کار رو می کردم. تا به قول مامان و بابا سروسامون بگیرم!

بگذریم. دیروز تصمیم گرفته بودم برم خونه ی خالم چون بابا و مامان و مجتبی اونجا بودن و قرار شده بود از اونجا بریم بنگاه و صحبت های آخری رو انجام بدیم تا به قولی تمام محکم کاری ها رو انجام بدیم و مشکلی در آینده پیش نیاد.

اما یه چیزه جالب که نه ولی عادی شده برای مردم رو دیدم که بدم نیومد اونو تو وبلاگم بنویسم.راننده تاکسی می گفت زندان ۲ نفر!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:26
فعلن زنده ام 

 خوب بعد از ۷ روز از اومدن مامان و بابا و متاسفانه بدرفتاری های من با اونا فقط و فقط بخاطر خرید خونه قراره اونا امروز برگردن و برن به ولایت خودشون کرج.

بالاخره دیشب بعد از بگرد و به جورها برای خونه با همون آقای عامری به توافق رسیدیم و قراره ۷ میلیون و ۷۵۰ هزار تومان به اون بدم که بکش کنار و یه قسط ۱۵ ساله ماهی ۳۳ هزار تومان .

دلمون خوشه می خوایم صاحب خونه بشیم بابا قبول کنید من برج ۳/۸۳ خدمتم تموم شده مگه تو این بگیم دو سال چقدر می تونم جمع کرده باشم که هم بخوام خونه بخرم هم بخوام برم زن بگیرم و بقیه ی ماجراها تازه مگه من چند سالمه ۲۳ هنوز نشدم روز ۱۴ برج ۶ ۲۳ من تموم میشه خوب بابا زوده دیگه خواسته باشم یه دفعه ای بشم صاحب همه چیز!

اما بعد از پست قبلی خیلی نشستم فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم خسته شده بودم از همه چیز از زندگی کردن از اینکه می بینم به کمک احتیاج دارم ولی کسی نیست کمکم کنه از اینکه می بینم من توی این شرایط راحت میتونم صاحب خونه بشم و دست یاری نیست و اینکه یه دفعه هم به سر سردبیرمون زده که جای روزنامه رو عوض کنه و بره یه جای بزرگتر بگیره و با این حساب پولی تو حساب روزنامه نمی مونه که خواسته باشه به من وام بده.

خوب ما هم دلمون زدیم به دریا و به این حقوقی که داریم از روزنامه می گیریم. یعنی باید ۵/۱ سال نه بخورم نه بپوشم و نه بگردم خنده دار نه!

خوب وقتی بابا و مامان نمی خوان تو خرید خونه به من کمک بکنن چیزی نمی مونه دستم که بخوام هم بپوشم هم بخورم و هم بگردم یعنی حتی باید یه جورای این ۲ میلیون و ۷۵۰ هزار تومان رو توی این دو سال تا ازدواجم باقیست رو و ماهی ۳۳ هزار تومان رو با بدبختی جور کنم.

حسابش رو بکشید با یه حقوق ۲۲۰ هزار تومانی بدون اضافه کار هم ۲ میلیون و ۷۵۰ هزار تومان رو جور کنم هم ماهی ۳۳ هزار تومان تقدیم بانک مسکن کنم تا این خونه به نام میثم حلالی نصب بشود.

خوب فعلن به فکر هیچ چیز نیستم جز اینکه بتونم تو این دو سال خودم رو از همه لحاظ ببندم و از همه نظر بتونم خودم رو برای یک زندگی فعلن معمولی آماده کنم.

اما امروز می خوام به غیر از این موضوع به چیزه دیگه ای بپردازم.شاید شب نوشتم  محله های اهواز رو به چه نامی می شناسیم.شب شاید نوشتم اگه خونه قولنامه شد

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:1