تبليغاتX
و اما خوزستان ...
امشب شاید خودکشی کنم! 

اول یه شعر از سعید شهروز بعد ادامه ی مطلب

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم        شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ای من اومده           آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

خنده به ما نیومده

امروز با یه دل پر اومدم بنویسم اصلا دوست نداشتم بنویسم ولی خدائیش خودمونیم دیگه این وبلاگ رو باید به عنوان یک همدم و شاید هم محرم راز خودمون بدونیم. دیشب تا ساعت 2:30 شب با بابا و مامان و بابابزرگ که بزرگ خانواده است در رابطه با آینده من صحبت شد خیلی صحبتا شد و خیلی هم حرفا زد شده حتی تا مرز اینکه اصلا این دختر به درد تو نمی خوره و یواش یواش قیدش رو بزن!

عجیب نه به نظر شما من باید چه کار کنم بذارید یه خورده رک تر تو وبلاگم صحبت کنم دیگه خسته شدم چقدر نگم و ننویسم خواستم سکوت کنم که بهترین راه حل باشه می بینم فقط می تونم حرف نزنم ولی نمی تونم که به محرم رازم که این وبلاگ هم چیزی نگم.

آره پارسال سال بسیار بد و سختی برای من بود یه هو بعد از 2 هفته به من خبر دادن که مامانت بیمارستان بستریه و حالش هم خوب نیست و براش دعا کنید یادمه تو ماه رمضون بود همون روزای که همه و همه فکر دعا کردن و فکر حاجت گرفتن از خدا هستند و به فکر اینی که به کسی بدی نکنن و در کل به فکر پاک بودن در این ماه هستند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 21:6
دیدید گفتم 

انگاری همه منتظر بودن تا من در مورد مهریه و قیمت سکه صحبت کنم که یه دفعه از زمین و اسمون مخالف بلند بشه و در رابطه با افزایش بی رویه قیمت سکه در بازار طلا اظهار نظر بدن و یه جورای مخالف این روند رو به رشد سکه باشند.

امروز شنیدم قیمت سکه شده ۲۱۰ هزار تومان وای وای وای وای!

با این حساب اگه یکی می خواد زن بگیره و خدای نکرده کارشون به طلاق بکشه و با این مهریه زدنها مرد که چه عرض کنم تا نتیجه اش هم نمیتونه  مهریه خانم خانمای توقع بالا رو بدن.

راستی امروز سیم کارت تو اهواز ۶۰ هزار تومان کاهش پیدا کرد بیچاره میثم که ۲ ماه قبل از ثبت نام رفت و موبایل صفر گرفت ۷۰۰ هزار تومان و الان شده ۵۶۰ هزار تومان!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 23:38
مهریه و چشم و هم چشمی 

چند ماهیه که بحث ازدواج من و به قول مامان و بابا سر وسامون گرفتن من تو خانواده داغ داغه و یکی رو هم برامون نشون کردن که صحبتامون رو هم با اون کردیم و تو اکثر چیزها با هم تفاهم هم داشتیم ولی انگار هر چی هی ما کوتاه میایم اونا به قول سردبیرمون بلند میان و کوتاه بیاه هم نیستن.

خوب میدونید که هر جوونی اول زندگیش با چه مشکلاتی روبه رو هست و تا بخواد به طور کلی یه زندگی خوب رو راه بندازه یه چند سالی رو طول می کشه ولی اینکه بخوان یه دفعه همه چیز رو بخوان و یه مهریه سنگین هم پشتش بزنن یه جورای پسر احساس می کنه که اصلا خانواده ی دختر باپسر مخالفن!من با دختری که برای آینده ام انتخابش کردم تو تمام موارد کنار اومدیم .


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 19:52
بمب گذار شهید!!! 

دیروز رفته بودیم که اگه خدا بخواد صاحب خونه بشیم و همون اول زندگی بخاطر اینکه مامان و بابا رفتن کرج بتونیم تو یکی از مناطق قدیمی اهواز خونه ای بخریم و  یه زندگی مشترک رو راه اندازی کنیم و دیگه دغدغه ای از این بابت نداشته باشیم.

آری آخرآسفالت یکی از مناطق قدیمی اهواز که متاسفانه در حال حاشیه نشینی به پیش می روددیروز وقتی که خونه ها رو دیدیم و از اونجا زدیم بیرون یه نوشته روی دیوار یکی از منازل نظرم رو به خودش جلب کرد و تا چند دقیقه من محو این نوشته شده بودم و از دیروز تا حالا فکر منو مشغول کرده و نمی ذاره که به مابقی کارهای عقب افتاده ام برسم.

آری روی دیوار نوشته شده بود با خط قرمز شهید مهدی نواصری!

مهدی نواصری و باز هم فکر که این نام را کجا دیدم  و شنیدم  که یک هو  بانگاه داری که ما را برده بود تا خونه ها رو نشونمون بده گفت این همونی که تو چهارراه نادری بمب گذاشته بود و مردم بی گناه رو تو ماه رمضون به خون خود غلطاند.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10:55
انرژی هسته ای امیدها، چالش و ... 

بالاخره ایران عزیز و سربلندمان بعد از ۲۷ سال انقلاب کردن توسط امام خمینی رهبر کبیر و بزرگ مرد انقلاب جمهوری اسلامی ایران به چرخه ی سوخت انرژی صلح آمیز هسته ای دست پیدا کرد.

وقتی آقازاده داشت از موفقیت ایران در این عرصه سخن می گفت بدنم یخ زد و باور نمی شد با این همه تهدیدی که از سوی ابرقدرت های جهانی می شویم بتوانیم به این انرژی دست پیدا کنیم. شاید هم اصلا فکر اینکه روزی به این انرژی دست پیدا کنیم هم در فکرم نمی گنجید چون خواه و ناخواه می دانیم که چه دست های در شورای حکام امنیت و آژانس بین المللی پشت پرده هست و این دستها صاحب چه قدرتهای هستند.

ولی وقتی محمود احمدی نژاد که اکنون به یکی از چهره های سیاسی در جهان معرفی شده و به یکی از محبوبترین رئیس جمهورهای ایران آمده و در پشت تریبون و با صراحت گفت که ایران به چرخه ی کامل سوخت انرژی هسته ای دست پیدا کرده احساس غرور به من دست داد و دیگر خود را یک ایرانی دیروزی نمی دیدم و برای همه چیز خودم را آماده کردم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 21:57
انقلاب روزنامه ای ( بخاطر تغییر نکردن ساعتها) 
 خوب جونم براتون بگه که یه مدتیه سردبیر ما یه انقلابی تو نشریه به قول بچه ها به پا کرده و بچه ها هم مثل سربازای امام خمینی به دنبالش هستن و انصافا هم دارن بچه ها واسه تداوم این انقلاب زحمت می کشن  خوب ما با تمام مشکلات این انقلاب آشنا هستیم ولی باید با مشکلات ساخت و کاری کنیم که پرچم این انقلاب هیچ وقت زمین نخوره  خوب حالا براتون تعریف کنم که انقلاب سردبیر ما چی بوده و بچه ها چطور دنبال این انقلاب رو گرفتن و دارن پا به پای این انقلاب پیش میرن.

اول سال ۸۵ شد و دردسرهای جدید برای مطبوعات با توجه به گران تر شدن نرخ کاغذ و چاپخونه و لیتوگراف و این روزها هواپیما و فرودگاه آره از اولین روزهای کاری شنیدیم که هواپیما ساعت ۶ صبح و ۶ بعدازظهر به اهواز پرواز داره و اگه نشریه تا ساعت ۲ بعد از ظهر به دست چاپخونه نرسه که تو تهرانه دیگه نشریه میره برای ساعت ۶ بعد از ظهر و شاید هم فردای اون روز که نشریه به قولی به درد عمه اش میخوره!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 19:21
صله ی رحم 
چند وقت پیش تو تلویزیون یه برنامه دیدم در مورد صله ی رحم و واقعا به خودم و رفتارم و کم سر زدن به فامیل بزرگان و ... افسوس خوردم.

ما آدما حالا به هر دلیلی اینقدر سرگرم کارهای خودمون و مشغولیت خودمون شدیم که تمام دور و برمون رو با وجود کار خبرنگاری فراموش کردیم.

آره منه خبرنگار با وجود اینکه تو روز امکان داره با ۱۰ و یا شاید هم ۱۰۰ تا آدم مختلف و جور واجور برخورد کنم باز هم وقت اینکه برم به فامیل بابابزرگ خاله دایی و ... رو سر بزنم رو هم ندارم و یا شاید هم تنبلی بیش از حد نمیزاره که به  فامیل سر بزنم و  یا شاید هم بخاطر مسائلی که بوجود اومده نمیرم سر بزنم.

ولی از بحث برنامه ی تلویزیون دور نشیم وقتی داشت با یه نفر مصاحبه می کرد گفت:

امروز که در دست توام مرحمتی کن                      فردا که اسیر خاک شدم اشک چه سود

واقعا تنم یخ زد وقتی اینو شنیدم آره باید هرطوری شده احترام بزرگا رو با سر زدن به اونا نگه داشت و از تجربیات اونا به نحو اهسند استفاده کرد وقتی یاد اون شب می افتم که مامانم گفت میثم برو به مادربزرگ یه سری بزن حالش خوب نیست اشکم درمیاد آره من نرفتم اون شب بهش سر بزنم و اونم همون شب عمرش رو داد به شما پس برای اینه که می گم صله ی رحم رو باید حتما به جا اورد.

یادتون نره جمعه نزدیکه برید به بزرگای فامیل سر بزنید درسته همین چند روز پیش عید بوده ولی شاید امسال از سال قبلی بدتر باشه و دیگه نوبت به ما نرسه که بریم بزرگای فامیل رو ببینیم.

|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 21:30
یه هفته گذشته 
از سال ۸۵ یه هفته گذشته یه هفته یه روز بی سرانجام نبود ولی فرقی هم با گذشته زیاد نداشت باورتون نمیشه ولی دیشب رو تا ساعت ۵/۴ صبح بیدار بودم و به زور هم که شده بود چشمامو باز نگه داشته بودم آخه شنیده بودم قراره آمریکا در روز ۷ فروردین به ایران حمله کنه!

ولی انگار جرات این غلطا رو نداره بگذریم . دیشب برای چندمین بار و این دفعه از شبکه ۲ سیما سریال باغبان رو نشون داد باز هم وقتی بی مهری های فرزندان رو نسبت به پدر و مادر می دیدم اشک تو چشمام جمع می شد یعنی خدای ناکرده ما هم به این صورت هستیم و یا بهتر بگویم خواهیم شد.

یعنی اگر یه بچه ی سر راهی رو یه زن و مرد با وجود ۴ تا بچه بزرگ کنن اون بهتر از خود بچه های اصلی و خونی آدم هوای پدر و مادرش رو داره.

به نظر من فیلم باغبان یکی از عبرت آموزترین فیلم های بالیوودیه که هیچ وقت نمی شه اونو از یاد برد و بگیم که این فیلم بی ارزشه.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:57
سلامی تازه 
 سلام به همه ی دوستان خوب و عزیز روزنامه نگار خبرنگار و به مابقی دوستان خوبم که تو این مدت که من وبلاگم رو راه اندازی کردم هیچ وقت منو تنها نذاشتن و همیشه با راهنمایی های خوبشون منو کامل تر از قبل کردند.

خوب سال ۸۴ با تمام بدی هاش گذشت و فقط و فقط تو خاطره ها نقش بسته و اما سال ۸۵ که بلانسبت سال سگ هم هست بالاخره اومد که امیدوارم خدا به خیر بگذرونه.

دیشب شب سرنوشت و شب تصمیم گیری برای من بود بالاخره بعد از ۴ ماه این ور و اون ور زدن رفتیم خونه ی کسی که برای من نشون شده و با هم حرفامون زدیم و برای آینده و زندگی مشترک تقریبا تمام شرط و شروط و خواسته هامون رو گفتیم ولی من خیلی کوتاه اومدم چون تقریبا تمام اون چیزای رو که من می خواستم بگم ۷۰ درصد رو خودش یادآور شد و دیگه من لوزمی نمی دیدم که حرفامو بزنم.منظور از این که حرفامو نزنم این نیست که شرط و شروط نداشتم ولی خوب اکثرشون رو خودش گفت.

ولی یه چیزی منو واقعا به تعجب واداشت به نظر شما من کم حرف و ساکت هستم!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 21:13