اول یه شعر از سعید شهروز بعد ادامه ی مطلب
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ای من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
خنده به ما نیومده
امروز با یه دل پر اومدم بنویسم اصلا دوست نداشتم بنویسم ولی خدائیش خودمونیم دیگه این وبلاگ رو باید به عنوان یک همدم و شاید هم محرم راز خودمون بدونیم. دیشب تا ساعت 2:30 شب با بابا و مامان و بابابزرگ که بزرگ خانواده است در رابطه با آینده من صحبت شد خیلی صحبتا شد و خیلی هم حرفا زد شده حتی تا مرز اینکه اصلا این دختر به درد تو نمی خوره و یواش یواش قیدش رو بزن!
عجیب نه به نظر شما من باید چه کار کنم بذارید یه خورده رک تر تو وبلاگم صحبت کنم دیگه خسته شدم چقدر نگم و ننویسم خواستم سکوت کنم که بهترین راه حل باشه می بینم فقط می تونم حرف نزنم ولی نمی تونم که به محرم رازم که این وبلاگ هم چیزی نگم.
آره پارسال سال بسیار بد و سختی برای من بود یه هو بعد از 2 هفته به من خبر دادن که مامانت بیمارستان بستریه و حالش هم خوب نیست و براش دعا کنید یادمه تو ماه رمضون بود همون روزای که همه و همه فکر دعا کردن و فکر حاجت گرفتن از خدا هستند و به فکر اینی که به کسی بدی نکنن و در کل به فکر پاک بودن در این ماه هستند.
ادامه مطلب

