گریه کردن را تمام مردم خوزستان بلد شده اند کاملا با آن آشنا شده اند و از این سال(۸۴) دیگر به کلی پیر و جوان و حتی بچه های دبستانی هم با از دست دادن پدر و یا مادر و برادر و خواهر و شوهر و زن و بچه به دست ناجوانمردان اشکهایشان در چشمان معصومشان مشخص است. خیلی سخت است عزیزی را از دست دادن وقتی رفتم برای مراسم خاکسپاری داشتند خاک را چنگ می زدند داشتند صورتشان را ناخن میزدند داشتند زجحه سر می دادند چه کسی پاسخگوی آنهاست چه کسی آرامشان می کند چه کسی می تواند آرامشان کند؟چه سال نحسیست تمام نمی شود هنوز می خواهد جان بگیرد هنوز می خواهد بکشد از اول امسال هر روز شاهد یه ماجرای غم انگیز در کشور الی الخصوص خوزستان و اهواز هستیم. نمی دانم آیا مردم امسال شادی دیده اند آیا خوشی دیده اند. نه فکر نکنم شاید هم تا آخر امسال خوشی نبینند. سال ۸۴ به روزهای پایانی رسیده ولی انگار در روزهای پایانی جان گرفته و یادش آمده که جان بگیرد.
خوزستان نم نم بارانش را شروع کرده آرام آرام می بارد گویی ابرها هم دیگر نای باریدن ندارند و از دست مسئولان خسته شده اند! گویی انگار آنها هم به این بمب گذاری های اهواز عادت کرده اند باران شدت می گیرد می خواهد خودش را در غم مردم شریک بداند سه روز است آسمان می گرید بند نمی آید آنقدر گریه می کند و بی تابی می کند نمی دانم این بار آسمان و ابرهایش چه کسی را از دست داده اند که اینقدر بی تابی می کند غروب شد آسمان قرمز قرمز است بچه های دفتر دیگر نمی خندند حالشون بد رقم گرفته پاهای قطع شده سینه ی شکفته شده خاک کفن اشک چشم خون ناله تابوت سنگهای بزرگ قبر و چشمان گریان بچه ای که دیگر از فردا دست نوازش پدر و مادر را احساس نمی کند همه ی آنها را دیده اند برای چه بخندند برای چه؟
کودک آرام ایستاده کناری و با بچه های دیگر مشغول بازی است شاید ۳ سالش باشد گاهی می خندد و گاهی هم بهانه ی بابا را می گیرد دیگر بابا نیست که برایش پفک بخرد و ببردش پارک چه می داند از فردا دیگر بابا و مامان ندارد بهانه اش را میگیرد کمبودش را احساس می کند ولی آرام می گیرد ولی فرداها را چگونه آرام بگیرد . حق دارد پدرش است مادرش است چه کسی جای اون نوازشش کند چه کسی برایش لالای بخواند و چه کسی منتظر می ماند تا بابا از سر کار بیاید و با اون جایزه و یا پفک و بستنی شادش کند.
آه و... خدایا بریم به که بگیم اون دختر و اون پسر که عقد کردن و هزار دل بستن به همدیگر باید آنقدر گریه کند تا غش کند بریم به که بگیم آن دختر ۵ روز بود ازدواج کرده بود شوهرش کشته شد بریم به که بگیم پدری که در مشهد کار می کرد به شوق زن و بچه اش دیگر زن و بچه ای ندارد آره زن بچش اومده بودن بانک پولی رو بگیرن که بابا از مشهد فرستاده ولی دست نیرنگ و آدمکش نذاشت اونا دسترنج بابا رو بیارن خونه و امرار معاش کنن تا دستشون جلوی هر کسی دراز نباشه.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:17